من و تو
از این همه ویرانی
از این همه نبودن های پی در پی
و این همه تکرار های تناسخی
بیا با هم برویم
از این شهر
از این آسمان
از این نفس ها
از این رنگ های ساختگی
بیا
با من بیا،
بیا فرار کنیم و قایم شویم
در شهر سفید و سیاه
در شهر خاکستری های رنگارنگ
زندگی چشم گذاشته
یواشکی بیا تا جایمان را پیدا نکند
بیا پنهان شویم از چشمانش
من از زندگی می ترسم!
زندگی همیشه لولو خُرخُره کمد اتاقم بوده
همان هیولای زیر تخت بچگی هایم!
ده.. بیست.. سی.. چهل..
می شنوی؟
صدای خودش است... زودتر بیا!
بیا با هم فرار کنیم!
_____________________
.... .
اما
نمی دانم که راهم به کجا ختم می شود
یا حتی اصلا
مطمئن هستم که این قدم ها واقعی است؟
دنیایم سپید شده
و تمام روح و جسمم
خسته از این همه تقلا و بی تابی
تنها می خواهد آرام بگیرد
باز یاد دوست شاعرمان می افتم
"دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده، ناتوان، تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان، نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او
سهمی توان بخشید ؟
شب که می آید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟"
من
تنها
می خواهم که...
.
.
.
تو می دانی؟
چه می گویم؟
___________
من.دیگر.خاموش.
با شب خلوت به خانه می روم.
گله ای کوچک از سگها بر لاشه سیاه خیابان می دوند.
خلوت شب آنها را دنبال می کند،
و سکوت نجوای گام هایشان را می شوید.
من او را به جای همه بر می گزینم،
و او می داند که من راست می گویم.
او همه را به جای من برمی گزیند،
و من می دانم که همه دروغ می گویند.
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل
بر گزیننده دروغها.
صدای گامهای سکوت را می شنوم.
خلوتها از باهمی سگ ها به دروغ و درندگی - بهترند.
سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
*
چشمانم را اشک پر کرده است.
مهدی اخوان ثالث!
و تو می دانی که چه می کشم...
فکر می کنم،
مداد رنگی ها هم از کشیدن ها من خسته شده اند،
کشیدن های ناتمامی که حتی نمی توانند از میان تمام دوره های نقاشی،
ثانیه ای را پیدا کنند که بازگوی ناگفته هایشان باشد..
می دانی
گاهی که به تو فکر می کنم،
گم می شوم..
نه میان کلمات یا حتی تصاویر پی در پی نگاه های تو،
میان تمامی من های رنگارنگی که شاید
برای حتی یک لحظه بیشتر بودنت
نقاشی کردم،
دریغ از این که تو،
حتی نام رنگ ها را هم از یاد برده بودی..
عجیب است نه؟
که حالا
که حالا و امشب،
در اولین شب خاکستری شدنم،
بازهم پی در پی، سرد و گرم می شوم،
شاید بتوانم رنگ آخرین نگاهت را که تمام بوم نقاشی ام را تصاحب کرده بود دریابم،
شاید که تو،
دیگر تا ابد طول نکشی... !
______________________
مال پارساله، یادم نیست دقیقا چه زمانی
آخرش رو خودم دوست داشتم!
مبهوت.. از تمام بودن ها
سرد بود
چیزی موهایم را خیس کرده بود
عرق بود یا برف یا مه،
خاطرم نیست...
سرد بود و من
خود را به سختی در آغوش کشیدم..
سرما بود و لرز بود و تب...
سرد بود
و من
مبهوت از این همه سرما
ایستاده بودم و نگاه می کردم...
چشم هایم... سنگین می شدند... .
__________________
پ.ن:
ادامه پست هفدهم فروردین!
دوباره نوشت:
میگن، تو سرما که خوابت ببره
دیگه بیدار نمی شی،
راست میگن؟


